سلاااااااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستای خوبم!
خوبین؟
راستش این چند وقته از دست رفقا دیگه وقتی واسم نمی موند!دیگه دوران نوجوانیه و...!!!!!
خیلی از دوستان در مورد یکی از پستام کنجکاو شده بود،به خدا هیچ چیز خاصی نبود!بدبختیه اینکه دوستای صمیمی که هر روز می بینیشون وبتو بخونن همینه دیگه!دو کلوم نمیتونی خصوصی دردل کنی!والله به خدا!
دیگه اینکه...امتحانا با موفقیت تموم شد و سیل اس ام اس های تبریک آمیز به گ.شی من روانه!
منم به نوبه خود به تمامی دوستان از دانشجویان محترم مملکت و دانش آموزان که گلهای سرسبد این بوستان بزرگ(!)هستند،تبریک میگم!به امید پایان یافتن امتحانات آخر ترم!(بگو اهی آمیییین!)
این ماه کلا ماه پرباری بود!کلا از سرودن ۳ غزل عاشقانه تا ۵-۶تا شعر به سبک نیمایی گرفته تا آغاز نوشتن داستانی زیبا و ترانه های عاشقانه!خدا کنه تمامی ماه ها همینجوری باشن!
اینم یه شعر به خاطر جبران تمام روزهای نبودنم!
تنهایی سهم من است و نور سهم تو
یک آینه که تکرار میکند هر لحظه عشق تو
این کولاک و باران از آن من است و خورشید برای تو
یک باغ که گل میدهد درختانش هر صبح،برای تو
همه دغدغه های ستاره ها باشد پناه من
همان تک ماه دلبرانه فقط برای تو
آنچه برایم مانده،غم است در این خانه بدون تو
دیوارهایم پر میشوند هر دم از عکسهای تو
جاری دگر نیست بر لبانم داغی عشق تو
دل من تنگ است برای آن همه لبخندهای تو
نمی پیچد دگر اینجا صدای باران نگاه تو
من مانده ام،با یک چتر شکسته به یاد تو!
همه تونو دوست دارم!ًاز این به بعد که سرم خلوت تره بیشتر میام!![]()
احوالات دوستان؟!!
الان رفیق گلم عینهو گودزیلا اینجا نشسته نمیذاره من تو نت مانور بدم!
با عرض پوزش دفعه بعد با دست پر میام!
عااااااااااااااااااااااشششششششششششششششقتونم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:شوخی کردم!از رفیق من رفیقتر نیست تو دنیا!
به قول یکی به مولا عاااشقشم!
آقا به خدا من تکذیب میکنم!
خبر کجا بود؟!
نه ولی جدی(از دیشب تا حالا بیش از ده بار این سه کلمه رو به کار بردم!)
هیچی نیست که بگم...
یه لحظه یه کوچولو یکی(حالا بماند کی)نظرمو جلب کرد ولی جز یک ماه بیقراری دیگه الان هیچی ندارم.
نمیدونستم اونم منو دوس داره یا نه ولی در هر حال الان دیگه مهم نیست...من بیخیالش شدم و جدی هم بیخیالش شدم.
نگین چه زود دل می بندم و فکر نکنین زود همه از یادم میرن...این موضوع فرق داشت...ما هیچوقت با هم نبودیم که من بخوام احساسی بیشتر از یک علاقه ی بسیار ساده داشته باشم و نهایتش هم زدم پس کله دلمو نذاشتم بیشتر از این کشش بده.
.
.
.
بگذریم!
از دوستانی کامنت گذاشتن و گفتن وبشونو حذف کردم معذرت میخوام...بعضی ها خداییش اتفاقی حذف شدن و بعضی دیگه خداییش خبری از من نمیگرفتن!
عاشق دوستای دنیای مجازیمم!
تا بعد که فرصت کنم بیام!
دوستان اگه یکم دقت کنن میبینن که من لینکام خیییلییی کمتر شده...
راستش بعد عوض کردن قالبم دیدم هم خودم هم وبم نیاز به یه وب تکونی اساسی داره...
فقط اونایی موندن که دوستای گل و صمیمیم هستن و هم من و هم اونا به یاد هم هستیم.
البته بازم دوستان جدید لینک خواهند شد ولی خب نیاز داشتم به یه تغییر اساسی.
اگه کسیو اشتباهی حذف کردم بهم بگه چون ممکنه خطای دید بوده باشه...
عاشقتونم!
اینم واسه شروع فصلی تازه تو زندگیم:
من نه عاشق بودم،
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من،
و نه دلداده به گیسوی بلند،
ونه آلوده افکار پلید،
...
...
من خودم بودم و یک حس غریب،
که به صد عشق و هوس می ارزید،
من بدنبال نگاهی بودم،
که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید . . !
...
...
من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم و هر پنجره ای که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود
من نه عاشق بودم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگیم می فهمید...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:اتفاقات زیادی افتاد...یه سریشون رو براتون میگم.تو آپ بعدی...
در مورد منه و ...
پ.ن:برین به این وب:
حتما سر بزنین...خیلی مهمه!
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه بخونید :
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت...
میخواستم از این به بعد فقط از کارای خودم بنویسم و تو پ.ن ها چند تا از حرفای کوتاهی که برای گفتن دارم.
ولی خواب دیشب باعث شد بخوام این دفعه رو یه استراحتی بهتون بدم تا از دست کارای من راحت بشین...
دیشب یکی از عجیب ترین خوابای عمرمو دیدم...اینم بگم که اصولا من خواب عجیب زیاد می بینم...
با اجازه تون در خواب مشاهده کردم...
خب باشه!آخه یکم گفتنش سخته!الان میان به جرم کفر می گیرن منو!...دیدم خدا اومد زمین...البته به صورت مادی.
یه جوری انگار یه داستان بود که داشت تعریف میکرد ولی من خودم داشتم از نزدیک می دیدم...یه جنگ بزرگ بود و همه جا داشت نابود میشد...تک تک آدما داشتن از بین می رفتن که یهو خبر رسید خدا داره میاد تا همه رو نجات بده.انقدر همه خوشحال شدن که بیشتر سعی می کردن زنده بمونن تا شاید بتونن تو زندگی دوباره ای که شاید خدا بهشون بده جبران کنن.
و اومد!...حضور مادی داشت!!!!مهربون بود و اون لحظه شاید ترسیدن بعضی ها از عظمتش ولی انگار همه یهو ایمان آوردن.بعد صحبت کرد...یادم نیست چی گفت ولی بعد تو یه چشم به هم زدن همه جا رو درست کرد.خونه ها،شهر ها...
بعد دقیقا این صحنه رو دیدم:
خدا یه چیزی مثل روزنامه دستش بود و بازش کرد،توی صفحه اول نوشته بود:5 ملیون و 32(سیصد و بیست و ...)و ... ساله که هیچ جنگی رخ نداده!
آره،آره میدنم میگین دختره دیوانه شده ولی باور کنین انقدر خواب خوبی بود!
دقیق یادم نیست چند روز بود یا خدا چی گفت ولی باور کنین یه جوری خیلی...نمیدونم...قضاوت با خودتون!
آنچه زیبا بود،
عشقی بود که عاشق برای معشوق
کوه کند...
بیستون را کند...
و تیشه و سنگ
هر دو در مقابل عشق
سر فرود آوردند...
آنچه زیبا بود،
عشق فرهاد بیستون بود،
به شیرین خسرو...
گرچه در این میان،
خسرو فاتح بود
و
فرهاد عاشق...
_____________________________________
پ.ن:ببخشید!من نت داشتم،کامپیوتر نداشتم!!!!
پ.ن:شانس نداریم دیگه!روز و شب دعا به درگاه خدا،آخرشم دریغ!...شوخی کردم!
پ.ن:دوباره رفتم تو فاز فلسفه!...اینبار در مورد سوفی گری ایرانی!...یعنی یکی از قدیمی ترین فلسفه های جهان!
پ.ن:هیییشکییی منو دوس نداره!
شهرزاد گفت!
هر شب و هر شب...
از دیوهای بزرگ و سرزمین های کوچک...
از مرواریدهای دریا و ماهیان سخنگو...
شهرزاد،
از جادوگران و ساحران،
قصه ها بر زبان راند...
و شب های مهتابی از عشق گفت،
افسانه ها گفت
و خود افسانه ای عاشق شد
-آهویی در دام عشق شیر-
شهرزاد افسانه ها را آرام آرام در گوش عشق خواند
تا جوانه زد...
و آن گاه دیگر کسی نفهمید که شیر آهو شد
یا آهو شیر...
ولی من می دانم،
می دانم که افسانه ها و قصه های شهرزاد،
آهو و شیر را به عشق تبدیل کرد...
شهرزاد قصه گفت،
شب ها تا صبح...
جانش را در میدان گذاشت و عشق را هم در میدان جنگ به دست آورد...
هنوز می گوید
هنوز داستان هایش را زمزمه می کن
و هر که را که دلی به وسعت دریاها و آسمان ها دارد
به جنگ می فرستد...
شهرزاد افسانه ها گفت،
هزار و یک شب افسانه خواند
و هنوز هم می خواند...
می خواند تا بدانند عاشقان که هنوز هم می شود امیدوار بود...
که عاشقان بدانند پس از هزار و یک شب به قلب معشوق می رسند...
شهرزاد خواند...
هزار و یک شب،
هزار و یک سال،
عمریست که میخواند افسانه های عاشقی را...
سارا
_____________________________________
پ.ن:این از خودم بود!از این به بعد سعی می کنم متنای خودمو بذارم...
پ.ن:چشام،صدام،حرکاتم پر انرژی بود ولی دیگه نه زیاد...چه بلایی داره سرم میاد؟همه بزرگ میشن...
پ.ن:صدای خورد شدنم رو کسی شنید؟...فکر نمی کنم...چون اگه می شندین حداقل کمک می کردن تیکه هاشو جمع کنم...
پ.ن:الان دبیر ادبیاتمون بود می گفت:چیه؟عاشقی؟!!!...منم می گفتم نه خانوم!مشکل اینه فارغم!
پ.ن:چرا بیخود وراجی می کنم؟!!!!!!!!!!!!
پ.ن:جدیدا رفتم تو کار شهرزاد...سعی می کنم بفهمم چه حسی داشت واقعا؟!هزار و یک ششب؟!!!!!
اون چه عشقی بود که هرشب میخواست بکشتش؟میگه شاعر:
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
وصف حال شهرزاده!
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای من عاشق همتونم!
قول میدم یه روز کلا بیام محبتاتونو جواب بدم!!!!!!!
می بووووووووووووووسمتووووووووووووووووووووون!
دوستان گرامی!
خدمتون باید عرض کنم که بنده میرم یکم دنبال قالب بگردمو ه قالب خوشمل گیر بیارم و عدش این وبو دوباره اساسی راه بندازم تا...ا وقتی باشم دیگه!...
همین جوری محض بیکاری اومدم این دو خطو نوشتم!...
با اجازه!
سارا
کلااا دوستان لطف دارن!
به بخشی از نظرات توجه کنید:
-بهترین آپ بیخودی بود که دیدم!
-دیووونه!
و...
(ناراحت نشدمااااا!همینجوری محظ خنده فرمودم!)
ممنون بابت این همه لطفتون به من!
بذارین شنبه امتحانام تموم شه،دوباره این وب جوووون میگیره!دوباره شلوغ و پر انرژی میشه!
همینجا از همه دوستان میخوام منو ببخشن بابت بی توجهی و جواب ندادنام!...
لاو لو همممممممممممم!!!!!!
دوستون دارم هوارتا!
تا شنبه!...
سلالم به همه!!!
خوبین؟
خوشین؟
همینجوری گفتم بیام یه آپ بیخود کنم!!!
بابا یه کم کامنت بذارین دلم خوش شه!!!!...
از عمر من آنچه هست برجای
بستان و به عمر لیلی افزای...
اینم همینجوری حسش اومد بذارم!
یه دنگ دونگی!!!مردم از بی کانتی!
در ضمن انقدر خصوصی یذارین فکر من بدبخت رو هم بکنین!مردم!!!!!
یکی دل بهترین دوستمو شکست...کسی که اگه من بگم چه کارایی واسش کرد باورتون نمیشه...
یکی که دوستم با تمام هستیش عاشقشه...با تموم وجودش...کسی که دوستم بدون اون نفس نمی تونه بکشه...
کسی که تا دیروز ما همه انگشت به دهن مونده بودیم چقدر عاشقه...چقدر تو عشقش وفاداره...
ولی حالا؟...حالا برمیگرده با تموم بی رحمی میگه من داشتم بهت ترحم می کردم...میگه من میدونیستم من برم تو بلایی سر خودت میاری واسه همین بهت می گفتم دوست دارم...
آخه یه آدم چه قدر می تونه عوضی باشه؟چقدر میتونه پست باشه؟
شاید همه الان بگین آره این دوستیا هیچوقت توش یه روده راست نیست...ولی شما که نمی دونین!
اینا حتی به طور غیر رسمی نامزد هم بودن...آخه چراااااااااا؟
مگه کوثر(دوستم)کجای کارو اشتباه کرد؟مگه چیکار کرد جز اینکه عاشق اون باشه؟جز اینکه با یه آه اون بمیره و زنده شه؟...
من باورم نمیشه اون عوضی اینکارو کرده باشه...باورم نمیشه هنوز...اونیکه وقتی کوثر یه قطره اشک می ریخت با اون همه فاصله ای که ازش داشت زنگ میزد و گریون می پرسید چی شده؟!!!!
کسی که...
اااااااه...عوضی آشغال...کاش فقط می دونستم چرا؟
کوثر الان داره داغون میشه...از چهار شنبه تاحالا گریه ش بند نیومده...
از این دلم می سوزه که من که سابقه نداره پسری رو تایید کنم،بالاخره سه شنبه به کوثر گفتم:کوثر من ... رو تایید می کنم!
کوثر هم چقدر خوشحال شد...و حالا...اونیکه من احمق تاییدش کردم مهر تاییدم خشک نشده دل دوستمو شکست...خوردش کرد...کشتش...
دارم دیوونه میشم...
یکی بهم بگه چی باعث میشه یه نفر بعد اون همه دیوونه بازی اینکارو کنه؟...بعد از اونهمه چیزایی که حتی منو وادار کرد قبول کنم عاشقه...
خداااااایاااا...فقط بهم بگو چرا؟...خدایا به کوثر کمک کن تحمل کنه...
به قول شاعر در وصف کوثر:
درد عشقی کشیده ام که مپرس...
ولی من به کوثر گفتم:(نقل قول از شکسپیر)
اگه یکی رو دوست داشتی،بذار بره
اگه برگشت که مال توئه،اگه برنگشت یعنی هیچوقت واسه تو نبوده...
واسه کوثر سنگ هم گریه کرد...چطور اون خیالش نبود؟...
