...
بازم میای آپ کنی و می مونی چی بنویسی...
نمی دونی از کجا شروع کنی؟از کدوم حست؟!
فکر می کنی اینجا گفتن راحت تره ولی بازم دستت به تایپیدن نمیره و یه شعرو از یه شاعری می نویسی...
همش سه تا نقطه پشت هم می ذاری...
.
.
.
.
نذار هیچکس بهت نزدیک شه...
این میشه قانونم...قانونی که میدونم اجراش سخته...باز هستن کسایی که دوست دارم دوست،رفیق،داداش و از این جور چیزا صداشون کنم...
ولی میگم نه...اونام میرم و غیبشون می زنه...مثل هر کی که تاحالا بود و یهو غیبش زد...
6 روز از الان...نمی دونم چی میشه...ولی امیدوارم بعدش اینجا نباشم...می خوام برای یه بارم که شده تو زندگیم من کسی باشم که فرار می کنه...بعدش می جنگم....ولی این جا رو نمی خوام...
6روز از الان...حتی صدم ثانیه ها رو هم می شمارم...
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۰/۱۳ ساعت 12:8 PM توسط سارا
|
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد