خاطرات...
روزایی داشتیم...!!!!
فرارمون از مدرسه،ریختن مخلوطی از سولفات مس و نمک و زنگ آهن تو آش معلما(!)،ادای مدیرو درآورد(همش می گفت:حرف نزن جواب منو بده-یا مثلا ازمون یه چیز می پرسید ما می اومدیم جواب بدیم می گفت چه قدر گستاخی که جواب میدی!)،دعوا افتادن با معلما،فراری دادنشون،و کردن خودمون وسط حیاط(از خنده غش می کردیم)ماهی 2 بار خونه همدیگه تلپ شدن(با اینکه هر روز همدیگه رو می دیدیم)،دست انداختن پیشوای نماز مدرسه(نمی دونین چه قدر خندیدیم!خدایا مارو ببخش!)،الکی خم و راس شدن تو نماز جماعت مدرسه(من می گفتم گ...خوردم دوستم می گفت استغفرالله!)،جیم شدن از کلاس با استفراغ مصنویی(نگین اااااه!)...
هنوزم بعضی از این شیطنتارو داریم...ولی فکر اینکه باید یه روز از همه اینا دور شی سخته...حتی اگه این چیزی باشه که می خوای...
3روز...3روز تا ببینم ایمانی که بهش داشتم منو بهش(شخص نیست)میرسونه یا نه؟!...
تو آپ قبلیم در مورد فرار گفتم...فرار من پریدن تو دهن شیره...
دور شدن از روزمره ها با اینکه خوبه ولی دل تنگت هم ممکنه بکنه...اینکه بدونی شاید دیگه هیچ وقت برنگردی که...
دلم واسه خیلی ها تنگ میشه...خیلی چیزا...خیلی حرفا...
حتی اونیی که غیبشون زد یهو!(قابل توجه!)...
ولی باید از دست داد تا بدست آورد،نه؟!...
3روز...ایمان دارم بهش...
خدااایاااا!بهش ایمان دارم...و امیدی که هیچوقت از بین نرفت...
نپرسین کجا میخوام برم...چون جوابی نمی گیرین...چون حتی خودمم نمی دونم...
ولی اینو بگم:معنی آپ قبلیم پذیرفتن شکست نبود...پذیرفتن جنگ بود...و من عادت ندارم تو جنگ بکشم کنار و تسلیم بشم...من با تمام وجودم می جنگم...با جونم و خونم می جنگم...درست مثل کسی که هیچ چیز واسه از دست دادن نداره...
3روز...
..........................................................
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد