نمی دونم...
چرا همش یه جوریم...نمیدونم...
چرا دارم فقط واسه یه نگاه دیوونه میشم؟...چرا داره حتی یه سری از چیزایی که تا حالا روشون اصرار داشتم تغییر می کنن...حداقل من این طور فکر میکنم...
چرا دارم دیوونه می شم واسه ...که حتی نمی دونم کجاست؟...حتی نمیدونم فاصله چقدره؟!...
چه اتفاقی داره واسم میفته؟...چی میشه؟...ایمان من به چیزایی که بهشون ایمان دارم از بین نمیره...حتی اگه تمام عالم و آدم بخوان که از بین بره...حتی اگه تموم 9میلیارد آدم روی کره خاکی بهم بگن ایمانت به این چیزا مسخره ست...ولی یه چیز می مونه...اینکه...
اه...لعنتی...نمی دونم...چه بلایی داره سرم میاد؟...شایدم بد نباشه...ولی شایدم من هنوز واسه این یه مورد اماده نیستم...شایدم واسه همینه که بقیه ش اتفاق نمیفته...
آره...من هرچی هم که بگم بازم واسه این یه مورد آمادگی ندارم...هنوز آمادگی پذیرشش رو ندارم...کامل...
یه کم زمان لازم دارم...باورم نمیشه من دارم اینو می گم!ولی یه کم زمان لازم دارم...یه کم صبر که این دفعه خودم از خودم می خوام نه زندگی از من...
زمان برای اینکه ببینم واقعا اگه این اتفاق بیفته من چیکار باید بکنم؟چه تصمیمی باید بگیرم؟باید یه سری از اولویت هامو عوض کنم یانه...باید ببینم واقعا چی می خوام؟...باورم نمیشه!...من تا حالا می دونستم چی می خوام...می دونستم هدفم چی خواهد بود و واسه چی باید بجنگم...ولی این یکی...تمام احتمالات از پیش تعیین شده ی منو از بین برد...یا بهتره بگم تغییر داد...
من آزادی رو می خوام...ولی اگه انتخاب اون به معنای از دست رفتن آزادی باشه که همیشه سعی در نگه داشتنش داشتم چی؟آزادی قدرته و اگه با انتخابم این قدرت رو از دست بدم چی؟...
آزاد زندگی کن . با عزت بمیر...ولی این همه چی رو تغییر میده،تغییر داده...
کاش میشد یکی بهم بگه چی کار کنم...کاش میشد یکی بود که واقعا بفهمه!...جالب اینه اگه این اتفاقی که دیوونم کرده کامل خودشو نشون بده یه شرطو می بازم...!!!اینو دیگه کجای دلم بذارم؟!...
باورم نمیشه این منم که دارم میگم بهتره بازم یه کم صبر کنم...
نگاهی که میتونه همه چی رو تغییر بده...اگه فقط نزدیک شه...
دارم دیوونه میشم...شایدم فقط دارم قاطی می کنم...
به خودم که نمی تونم دروغ بگم...واسه اولین بار تو این مورد سر یه دوراهی قرار گرفتم...دوراهی که تا حالا بدون هیچ شک و تردیدی یکیش رو انتخاب می کردم...
.
.
.
.
.
این اهنگو دوس دارم...خیلی:
بی قرارم،واسه چشمات
اون نگاهی که به یک دنیا می ارزه
می خوام از تو،بنویسم
اما اسمت که میاد،دستم می لرزه...
.
.
.
خیلی بده آدم تکلیفش با خودش مشخص نباشه...هم قسمت منطقی مغزت ندونه چیکار کنه هم قسمت عاطفی...
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد