باز هم سه نقطه ها جاشونو تو ذهنم باز کردن...باز هم تو خودم میرم...باز هم دلم میخواد انقدر اشک بریزم که روحم با اشکم آزاد شه...

باز هم ساکت شدم و جواب هرکی رو که بخواد سکوتم بگیره با خشونت میدم و هیچکس هم درک نمی کنه چرا؟فقط ناراحت میشه...

بازم تپشای قلبم زیاد شد،بازم نمی دونم چشمامو ببندم یا باز کنم...بازم بدم میاد از هر صدایی که ذهنم یه کم منحرف کنه از اون هیچی هایی که بهش فکر می کنم...باز هم رفتم تو کتاب...وحشتناک،دیگه واسه خودم وقت ندارم...واسه من وقت دارم...دیگه زیاد نمی خندم،اگر هم می خندم از ته ته دل نیس...

بازم احساس جدایی از همه رو دارم...اینکه به گروهی تعلق ندارم...اینکه اونقدر متفاوتم که خودم نمی تونم خودم رو عضو گروهی بدونم...

دیوانه باشید،

اما مانند عاقلان رفتار کنید؛

خطر متفاوت بودم را بپذیرید،

اما یاد بگیرید که بدون جلب توجه متفاوت باشید...(پائولو کوئلیو)

آره،من دیوونم...و بهش افتخار میکنم...ولی فقط خودم و نه هیچکس دیگه...حرفام قابل درک نیس،تا میگم یا بهم میگن گنده تر از دهنته یا گستاخی!...

تا میام حرف بزنم-حتی اگه در دفاع از خودشون باشه در مقابل یکی دیگه-بهم میگن خفه شو،میگن سارا بحث نکن!

من خودمو واسشون به آب و آتیش میزنم...بارها شده خودمو بد نشون دادم تا دیگران،تا اونا به نفعشون باشه...ولی...ولی دریغ از حتی یه لحظه که یه نگاه تشکرآمیز همراهش باشه!...من توقع تشکر ندارم...فقط میگم چرا باهام مثل دیوونه ها رفتار می کنین وقتی من انقدر به نفعتون کار انجام میدم،بدون اینکه توقع کوچکترین چیزی از طرفتون داشته باشم؟...چرا نمیذارین بگم؟چرا وقتی میذارین که به نفع خودتون باشه؟

چرا من همیشه و همه جا و درهر شریطی پشتتونم ولی شما پشتمو سریع خالی می کنین؟اصلا یادتون میره سارایی هم هست؟تنهام میذارین تا خودم با کلی زحمت از مخمصه نجات بدم...تازه کلی هم حرف بشنوم...

تنها چیزی که من ازتون میخوام اینه که پشتمو خالی نکنین،نمیخوام که خودتونو به کشتن بدین!فقط همین قدر که بدونم اگه کم آوردم یکی هست که حداقل با پشتیبانیش انگیزه ای بشه برای ادامه دادنم...

شما بی معرفتی می کنین و من خر هیچی نمی گم...من خر دوباره خودمو به آب و آتیش میزنم بارتون...من خر بازم حاضرم از همه چیزم بگذرم...من خر بازم حاضرم جونم رو هم واسه دوستام بدم...

اون وقت شما به من می گین دیوونه...به هم میگین دختره شفته!قاطی داره...حتی به خودتون زحمت نمیدین این حرفا رو پشت سرم بگین...

می دونین چقدر دلمو میشکونین؟چقدر باعث میشین تو خودم برم؟چقدر قلبم رو میشکنین؟عذابم میدین،باعث میشین تو خودم بشکنم؟

چقدر سخت سعی می کنم که با همه اینا غرورم رو حفظ کنم؟

وقتی منو لازم دارین،من عزیزم،من رفیقم و دوست نزدیکم!ولی کارتون که تموم شد و خرتون از پل گذشت،سارا میره کنار...چون هستن بهتر از من!

به من میگن ادعای فضل دارم!...آخه من کی ادعا کردم؟من کی سعی کردم پز بدم با چیزایی که میدونم؟کی سعی کردم چیزایی رو که میدونم رو به رخ بکشم؟

اگه بنا به ادعای فضل بود،نیازی به چاخان نبود،یه دقیقه بحث لازم بود تا از میدون کنار برین!!!!

ولی من هیچوفت نگفتم خیلی میدونم،نگفتم با این که شاید واقعا همین طور بود...

بهم گفتین مغرور!درحالی یکی از جدال های بزرگ ذهنی من سر این بود که غرور نداشته باشم و خاکی و فروتن باشم...

بازم میگین دیوونم...ولی خیالی نیس!...هرچی دوس دارین بهم بگین و هر لقبی رو دوس دارین بهم نسبت بدین...اگه واقعا حرفتون درست باشه که هست و اگه نباشه هم من می دونم و خدام...

دلم از دست همه تون گرفته...ولی هیچ وقت نفرینتون نکردم،حتی یه جمله ساده ی تورو به دست خدا میسپرم که جزاش با اونه هم نگفتم،چون هیچوقت دلم راضی نشد...عوضش همیمشه براتون دعا کردم،همیشه بهترین هایی رو براتون خواستم که شاید هیچوقت واسه خودم نخواستمشون...

من آرامش میخوام...یا پیشم باشین یا کلا تنهام بذارین...اون جوری تکلیفم روشنه...

ولی بدونین،حتی اگه تنهام بذارین بازم حواسم بهتون هست و هواتونو دارم...چون دیوونم...

دیوونم و بهش افتخار می کنم!!!!...

به خودم،به غرور حفظ شدم،به خریت ها و حماقت هام،به قلب شکستم و به دیوونه بودنم افتخار میکنم...

و این چیزی نیس که شما بهم بگین باید انجامش بدم یا نه...شما حق ندارین به من بگین باید تغییر کنم...من خودمم و خودم،نه هیچکس دیگه...

من خودمو دوس دارم...حتی اگه این خودم غیر قابل تحمل باشه...

من دیوونه م این حق رو به خودم میدم کارایی رو بکنم که در نظر دیگران اشتباهه،حتی گناهه!...

خوش باشین با غیر ممکن هاتون،با محدودیت ها و به اصطلاح سلامت عقلتون!...