من دیگه عادی شد واسم که به جای موضوع ... بذارم!...

امروز از اون روزا بود...از اون روزا که من...میدونین؟!مثل اینه که ادم از پشت خنجر بخوره...شاید این تشبیه خیلی اغراق آمیز باشه اما حسش دقیقا مثل همونه...

خیلی سخته تو بخوای به کس که قبلا خیلی کمکش کردی یه چیزو بفهمونی و اون اصرار داشته باشه فقط رو اعصایت راه بره!

خیلی سخته کسی که هرکاری رو که از دستت برمیومد واسش کزدی حالتو بگیره...واست دردسر درست کنه...موقعیت تورو خراب کنه...و تازه فکر کنه با یه ببخشید همه چی حله...

اون وقت تو مجبور باشی ذهنتو با گشتن دنبال راه حلایی پر کنی که شاید وضعتو بهتر کنه...

این سوال همیشه پس ذهنم بود که چرا مشکلات من واسه دیگران نیس ولی مشکلات دیگران واسه منه و من خودمو به خاطرش به آب و آتیش میزنم و همیشه هم این احساس لعنتی این جواب غیرمنطقی رو میداد:خب این فرق میکنه!...

چی فرق می کنه؟من نمی خوام بی معرفت باشم...نمیخوام من اون کسی باشم که نامردی می کنه...و نبودم...

همیشه پشتمو خالی کردن...همیشه با تمام کارایی که واسشون کردم منو تو دردسر انداختن...اونم دردسرایی که باور آدم نمیشه به خاطر چیه!!!!...انگار خوب بودن وظیفه م شده...

خیلی خیلی عذر میخوام انگار من یه ک*قلم که وظیفه خودمو سپر زنده اینا کنم...

نمی خوام منت بذارم ولی خداییش از اول از هر کی خوردم کسایی بودن که بارها واسشون یه کاری کرده بودم...کسایی که از مخمصه نجاتشون داده بودم با اینکه شاید خودم وضعم بدتر شد...

جلوشونو می گرفتم همدیگه رو نکشن،من توبیخ میشدم...من تهدید میشدم!

جلوشونو میگرفتم(این تازه ست!امروز صبح!)که خودشونو نکشن،من توبیخ میشدم...من حرف میشنیدم و یه کلمه هم از دهنم درنمیومد که:خانوم به خدا این عوضی واسه چندصدمین بار خودکشی کرد منم ادبش کردم!...

همین امروز صبح که گفتم!یکی از دوستام که انقدر گاوه به یه بن بست که شاید اصلا بن بست نباشه میرسه دست به خودکشی میزنه!این بار هم حدود فکر کنم 5-6مین بارش بود که خدارو شکر بالاخره زخم معده گرفت!!!!!!از بس قرص خورد!از معده درد داشت میمرد!!!منم اعصابم زد بالا دیدم با حرف ملایم آدم نمیشه یه کوچولو زدمش!...اون گذشت!تو کلاس که اومد یه کوچولو از عصبانیت(خداییش آروم زدم و خداییش شما هم جای من بودید بدتر می کردید!آخه دختره خر تشریف داه!!)

خلاصه خانوم رفت شکایت!حالا مدیر گرامی داره منو توبیخ میکنه منم به خاطر اون چشای مثل گاوش سرمو انداختم پایین به مدیر نگفتم خانوم واسه چندمین بار خودکشی ناموفق داشته!!!!...

بعد هی عذر خواهی میکنه...هی رو اعصابه!منم بهش گفتم من قول دادم کاری به کارت نداشته باشم!گمشو!

خدا میدونه چه قدر بعد از ظهر با زنگ زدناش رو اعصابم پیاده روی کرد!...

همیشه من باید تو دردسر بیفتم!!!!...

اون خودکشی میکنه،من توبیخ میشم!...اون دعوا میفته،من تهدید میشم!...

ای خداااا!!!!!

حقش بود دهن باز می کردم می گفتم قضیه چیه که خودمو خلاص می کردم!اون موقع اون می موند و جلسات روانکاوی!!!!...

چرا انقدر خرم؟...چرا خودمو به خاطر دیگران تو دردسر میندازم؟...مگه کرم دارم؟!!!!

...

دیگه عادی شد نامردیا!ولی هنوزم حس روز اولو داره!...

یه روز شاید منفجر شدم...نمیدونم!...